تبليغاتX
دردهای من نگفتنی ست











دردهای من نگفتنی ست

دختری با یه عالمه چشم - - - - که منم!
 

این پست رو به کویری تقدیم می کنم که آسمون دلش پر از ستاره است

یک روز توی پارک

من کاملا غافلگیر شدم

دختری دیدم

که یه عالمه چشم داشت.

اون واقعا خیلی جذاب بود ( و همینطور بسیار تکون دهنده! )

من متوجه شدم که اون یه دهان داره

بنابراین ما کلی حرف زدیم.

درباره گل ها حرف زدیم

و درباره کلاس های شعرش.

و مشکلاتی که داشت

اگر که می خواست عینک بزنه.

و اون خیلی دردسر بزرگی بود برای چشمهاش.

ولی کاملا خیس می شی

اگه دلش بشکنه و بزنه زیر گریه!

 

و متن اصلی :

The girl with many eyes

 

One day in the park

I had quite a surprise.

I met a girl

Who had meny eyes.

She was really quite pretty

( and also quite shocking!)

And I noticed she had a mouth

So we ended up talking

We talked about flowers

And her poetry classes

And the problems she'd have

If she ever wore glasses.

It's great to now eyes

But you really get wet

When she breaks down and cries.

 

( تیم برتون / کارگردان انیمیشن معروف عروسی مردگان با ترجمه خودم )

 

 

+نوشته شده در سی ام مرداد 1387ساعت18:45توسط آیناز اعلائی |
نیستم ...
نیستم و گمان نمی کنم نبودنم لطمه ای به بودن کسی بزند.

نیستم چون از بودن هایم خسته ام.

نیستم چون خیال می کنم باید نباشم تا بودن بعضی ها ثابت بشود.

نیستم  که بگویم بودن و نبودن فقط به دست هایم بستگی دارد که

 تمایلی به صفحه کلید لعنتی این کامپیوتر لعنتی تر نشان بدهد یا نه.

نیستم چون دلم نمی خواهد چیزی بنویسد و هی به من می گوید ... هیس!

نیستم چون نمی خواهم باشم نه اینجا نه هیچ جای دیگه.

    

+نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1387ساعت23:2توسط آیناز اعلائی |
" جاده "

نمی دانم

من نشانی خواب و خاطره را از یاد برده ام

یا دیگر از تو نشانی نیست!

مگر قرار ما پس از آن روز سخت ،

به روز دلتنگی و کوچه ُ همسایه نبود؟!

 

گردنه حيران

 

نمی دانم پیچ جاده تو را با خود برد

یا خیال رفتن به جایی دور!

حالا برای هزارمین بار ،

اين پیچ ها را مرور مي كنم

وهربار تنها به خانه بر می گردم !
شاید روزي خاطره ات را به خیال

تصادفی سخت....!

بمیرانم.

 

+نوشته شده در دوم مرداد 1387ساعت4:40توسط آیناز اعلائی |
عاشقانه ای آرام
 

پشت اين همه كوه بلند

غباري كه هر صبح دور تو حلقه مي زند

وشبنم كه از دوري چشم هاي تو خيس است

از دور دست

از لاي پرنده هاي مهاجر

از بين همهمه ي مردم

لحن تو فرق كرده!

اما مي دانم

يك روز باز خواهي آمد

و در آغوش گرم يك كرسي زمستاني

نوازشم خواهي كرد

 

امروز ، تنها به عادت

و تنها به خنده هائي كه صدايش دور مي شود

در خوابي كه نديده ام با تو پرواز مي كنم

جيك ... جيك ... جيك!

فقط يك بار برگرد...

ببين پرواز را به خاطر دارم؟

فروغ مرد!

 

 

+نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت4:23توسط آیناز اعلائی |
یک روز از 365 روز!
 

قطار بدون ايستگاه مي ميرد و من بدون آبهائي كه آزادم كنند

وقتي موج ها از چشم هاي منتظر من بر مي خيزند.

يادم باشد براي  اين مسافر دست تكان بدهم

مسافر كه بي بدرقه مي ميرد.

 

**********

 

روز مادر مبارک

 

+نوشته شده در چهارم تیر 1387ساعت10:18توسط آیناز اعلائی |